کمند مهتاب



حدیث شکر رب (از ریحانه مرادی)

بسم الله الرحمن الرحیم

حسبی‌الله لااله الا هو علیه توکلت و هو رب العرش العظیم

تقدیم خدمت استاد و مربی الهی‌ام، پیر هستی‌فروش مُلک وارستگی، حضرت استاد جناب آقای "یعقوب قمری‌شریف‌ آبادی"

او که شرحه شرحه وجودم را با انفاس قدسی‌اش جان بخشید و از ذلت نفس ‌پرستی به عزت بندگی و عبودیت خدای رحمان نائل گردانید. دستم را به زیور قلم، که هدیه‌ای ارزشمند از حضرت حق است بیاراست. لیک به شکرانه حضور بر خوان پر‌نعمتش و بهره‌مندی از فیض شاگردی در مکتب روحانی‌اش، بر آن شدم تا سیاهی‌های وجود را بر پیکره سپید کاغذ بنمایانم و عقده‌های یک عمر غفلت را  بر روی سینه بردبار کاغذ  فریاد کشم.

 حال که مجالی  برای رقص قلم  در این فراخنا فراهم گشته، امیدوارم آنچه که به زبان  کلک  و رخساره کاغذ نقش می‌بندد، مقبول درگاه خدای رحمان قرار گرفته و قدردانی از زحمات شایان آن استاد   صاحبدل باشد.

 


طبق طبق شکر

ستایش پروردگاری که روح را درس پرواز آموخت تا با اوج گرفتن از آن وسیله‌ای برا ی کوچ از خانه تاریک  خوشی‌ها ، ‌فراهم شود. همچو پرستوهای عاشق که در طلب مکانی بهتر، آسوده و سبکبال از همه چیز دل بریده و عاری از وابستگی  به سفری تازه‌تر می‌روند.

شکر و سپاس که انوار فروزان ماه بر حوض کوچک و تاریک قلبم تابیدن گرفت. ملکی زیبا ‌روی سوار بر کمند مهتاب، پرتوی ازآن تابش نوازشگر را به سوی زمین گسیل نمود، مرا از زندان نفس رهانید و در مهد پرمهرش مأوی  بخشید  تا در دیار خوبرویان، نظاره‌گر جلوه‌‌بخشی او به آسمانیان باشم.

خداوند رحمان را شاکرم که با الطاف بیکرانش، ما از راه افتادگان  طریق کمال را به  فصل حیاتی  دوباره پیوند زد  و چشمان نابینای از حقیقتمان را با  بصیرت رحمانی و ربانی ‌اش روشنایی بخشید  تا  ما هم ساز سفر کوک کنیم. سفری از نیستی به هستی، حرکت از تاریکی به سوی نور و رجعت  از نفس شیطانی به روح رحمانی که  پدید آورنده لحظه‌هایی بدیع و سرشار از روح زیستن است. لیک هجرت  سخت است  و هجرت به افلاک  به مراتب صعب‌‌تر و دشوارتر از هجرت خاکی می‌باشد ، لازمه‌اش گذر از دلبستگی‌ها و پلیدی‌های خوش‌نمای ظاهر و ترک علایقی است  که سالک  از هر سو با زنجیری محکم به آن متصل است.

اینک محبوب آسمانی‌!

مدتی است که چشمان نابینای از حقیقتم به جمال دلربایت روشن شده، برای نگریستن به سیمای مهدیست باید اوج گرفت، همراهی هدهدی باید، تا دیدار تو را  بر فراز قله قاف میسر  نماید.

من که هیچ سطر سفیدی در کتاب سرنوشت نداشتم، نمی‌دانم سپیده مهر و آگاهی از کدامین مطلع در آسمان نور و زیبایی طلوع کرد  و مرا بینای وجود پاکت گردانید. جز این نیست که آن سپیده از ساحت مقدس خودت بر تاریکی  مردابین زندگی‌ام سرزد و طریق زیستنم را به سوی  اقیانوس بیکرانت تغییر داد.

به یاد می‌آورم که چگونه در منجلاب کثرات  دنیا درجا زده و دیوانه‌وار به سوی پوچی  و سرگشتگی پیش می‌رفتم و در پرده ظلمت، غفلت‌زده و جهل‌آلود   کوله‌بار تباهی‌هایم را بر دوش می‌کشیدم.

 آن‌هنگام که هراسان و گریزان از تاریکی  به دامان سبز ولایت، پناهنده  گشتم  ودر حصار  امن آن از گزند زمانه خلاصی یافتم، سرنوشتم با قلمی زرین رقم خورد. آنجا  بود که معنی زندگی را فهمیدم و مولود  طالب کمال  را که در پرنیان عشق پیچیده شده بود را  در آغوش کشیدم.

ای امان من!

در وجودم غلغله‌ای بر پاست، یاخته‌های وجودم بانگ لبیک یا حبیبی سر داده و اقرار می‌کنند با وجود انفاس قدسی حضرتت به هستی، قدم نهاده و  حیات  یافته‌اند.

 هنگامی که با پیکره‌ای سنگین از بار کثرات و ظلمات، پیله تباهی‌هایم را به دوش می‌کشیدم دستان یداللهی‌ات، قفل زندان جانم  بشکست و نغمه داوودی‌ات، چشم‌‌اندازی زیبا از پرواز برایم ترسیم نمود.

حال اشتیاق پرواز در آسمانت، آرزوی هر روزم گشته ولی امان از پینه‌های سخت روح که بندی به پایم افکنده و اجازه پرگشودنم نمی‌دهند. اگرپیوسته سر بر خاک بندگی آستانت بسایم باز هم لیاقت ذکر مبارکت را ندارم.  ولی چه کنم که  لطف و رحمتت، طمع مرا برمی‌انگیزد که تورا افزون‌تر طلب کنم.

محبوبا!

از سرلطف، لشکر جهل را در وجودم به تازیانه عنایت بران و از نورانیت عشق مهتاب، نصیبی برایم مقدر گردان، تا از قعر چاه نخوت برخاسته و نظاره‌گر زهره زیبای طهارتت باشم.

صنما!

 گلخند ملیحت، پیوسته ذکرشکر بر زبان طبیعت جاری ساخته است، صلابت کوه، پاکی دریا، عظمت آسمان، بردباری زمین، طهارت باران، قبای سبز درختان همگان ثناگوی  رحمت و لطف بی‌واسطه  توأند.

 لیک به  پاس شناخت و بصیرتی که به ما عطا نموده‌ای،  طبق طبق شکر را   پیشکش  آستان مطهرت  می‌نمایم.

دلبرا!

تمام کرشمه‌‌ها به تمنای ناز نگاه و بهشت رضوان توست  که شوری دل‌انگیز در دل‌ها  به پا کرده‌ای رایحه دلنواز سخنانت گل را معطر ساخته و پرپرواز به پرندگان آسمانت عطا نموده است. خنیاگران به شوق وصلت می‌نوازند شاعران از غم هجرانت در گدازند تصویرگران، جمال جمیلت را ترسیمگرند. رامشگران، مستانه‌وار به شوق تو در سماعند. عاقلان در زنجیر حیرانی گرفتارند و مجنون‌وار به گرد شمع رخسارت، در طوافند و من در طلب آتش عشق تو و سوزاندن لباس وابستگی همه هیمه‌ها را خریدارم.

 ای نازِ دلنواز! مرا در آتش عشقت بسوزان ولی در خشم شعله‌های قهرت،  عقوبت مکن. 

"اگر بی تو به گلزارم به زندانم به جان تو"

نگارا!

عظمت روح کبریایی‌ات، در ظرف کوچک زمینیان نمی‌گنجد. تو خود به این مهم آگهی، ولی تابش  و پرتو‌افشانی مهتاب نظر رحمانی‌ات  را به ظلمتکده ضمیرمان دریغ نمی‌داری.

تو طائر آسمان نوری و ما زنجیر پابسته دنیای ظلمانی . اگر نبود  مدد انفاس قدسی‌ و سحر کلام نافذت  در کجای این ناسوت،  گرفتار و در جستجوی قرار به کدامین  بیراهه می‌رفتم. تو در مکتب مقدست که مخزن الاسرار  ولایت است، گنج  عشق و طهارت را بی‌‌دریغ  به همگان می‌بخشی. مرا عزت و عنایتی است که در هوایت نفس برآرم.  لیک در قامت  نمازی که با یاد تو  و در محراب بندگی  به پا می‌دارم ، قنوت نمازم را به سوی خزانه رحمتت گرفته و عاجزانه تمنا دارم، پیمانه  کمالم  را از باده  معرفت  پر نمایی و ظرف وجودم  را مالامال و لبریزاز عشق گردانی.

مهتابا!

هنگامی که روز با چشمکی افسونگر، آغاز می‌شود و چادر سیاه شب به کنار می‌رود. ورق دیگری از صحیفه عشق را با درود و ثنا بر تو آغاز می‌کنم. از این تکرار جان‌فزا در سرورم که  هر لحظه شاهد طلوع زیبایی هستم که همه از جانب تو ست.

به راستی ردای سبز هدایت و تاج زرین ولایت، خلعتی برازنده قامت رعنایت می‌باشد. دستان نیازمندمان را که همچو گیاهان و درختان در طلب نور به سویت دراز شده، تهی برمگردان. ترحمی به حال بذرهای مدفون در خاک نیاز نما و با کوثرهدایت خود، سرزمین سرد‌ ضمیرمان را لایق حضور شکوفه‌های اطاعت، غنچه‌های نجابت، گلهای طهارت و ثمر انسانیت  قرار ده.

شفیقا!

 برق نگاه مهربانت، امید را از زیر خروارها یأس بیرون می‌کشاند و زمین بایر، که تنها خاستگاه خشونت خارها بوده را مهیای پذیرایی ازرستنی‌های چشم‌نواز می‌گرداند.

با افسون نگاهت ، ازدل تیرگی‌ها غنچه‌های عفاف و تقوی گریبان می‌درند. تا در بهاری سبز ، باران طهارت بر آنها نازل گردانی و نوید خلعت خضراء به آنها دهی.

ارباب زیبایی‌ها!

دنیا با تمام زرق و برق و افسونش در برابر ساغر چشمانت  پاک‌باخته‌ای بیش نیست.  با غمزه‌ای خمارین، مرا به اسارت  نگاهت درآوردی. هستی‌ام که دلی‌زار است  قربانی ناز نگاهت گشته و هر لحظه، خود را در قمارخانه عشقت می‌بازد.

به راستی تقویم  از نامگذاری روزهایش به نامت قاصر مانده‌ است و تنها به این بسنده کرده که همه را به نام توخجسته و مبارک بداند. رواست،تا لحظه‌ای که روح در جسمم مهمان است ستایشگر نعمات و بنده‌نوازی‌هایت باشم.

"ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی      نروم جز به همان ره که توام راهنمایی"

حال که از سر لطف، توفیق  شناخت  معبود  را بر جان خسته‌ام  عطا نمودی، آداب عبودیت و  بندگی   حضرت رحمان را آنسان که مورد  پسند و شایسته وجود  ربانی می‌باشد، را به    بندگان   حضرتش  بیاموز.

الها!

 به راستی به کدام نعمت نظر افکنم، به رحمانیت و جلالت که علی‌وار با ضربه‌ای خیبری، کعبه وجود را از بت‌ها پاک ساختی، یا به آن جلوه رحیمیت و جمال دلربایت، واله و شیدا شوم که بندگان عاصی را پیوسته با ترکه مهرت نواخته‌ای.

ازینرو سحرگه که به  رسم بندگی  بر قرار عاشقی حاضر می‌گردم، با یادآوری محراب ابروان رب، عزم نماز  کرده  و  در  قنوتم  تو را یاد می‌کنم.زیرا  سراسر لحظاتی که با یادت قاب زرین گرفته و در دیوار ذهن و اندیشه  آویختم ، لیلة القدر من است. تو بودی که در برهوت ناسوت  هدایتگرم گشتی و  دستان  ناتوان و قاصرم را به حبل‌المتین الهی  متصل گرداندی و توفیق ذکر نام اقدسش را بر زبان الکنم جاری ساختی .

مهربانا!

 شکوه بهار با برگ‌های نو متولد می شود.  زیرا باد با تازیانه خشمش  بر جسم درخت شلاق زده و تمام عزت و غرورش را از اومی‌گیرد و آن همه فخر را به عجز عریانی می‌کشاند. ولی با این حرکت خصمانه به او  لطف کرده و  فرصت دیگری برای حیات مجدد به او می‌بخشد. همین عریانی و از دست دادن شکوه و شوکت درخت، نوید رویش و جوانه امید را در ریشه‌هایش می‌پروراند و باعث سازندگی و نیل به کمالش می‌گردد.

 

حال ای بهار جان‌ها!

بهار طبیعت هر ساله در راه است  و در هر بار تکرار، مجال و فرصتی دوباره برای تولد ثمری نکوتر به زمین می‌بخشد. با تماشای تو همیشه شاهد بهارم ولی افسوس بر من اگر از این بساط طرب بهره‌ای نگیرم.

با تازیانه سلوک، غرور و منیت مرا بگیر و به عریانی پاییز برسان، ولی در پایان این سلوک، بهره‌ای از رضایت گلخندت که بهاری را به ارمغان می‌آورد به  خسته جانم عطا فرما. مرا از بزم شیرین بهار کامرانی روزی فرما.

مرشدا!

لیک با همراهی و هدایت تو هر شب به بزم شبانه و بساط طرب‌انگیز آسمانیان می‌روم. چرا که شب، هنگامه نظربازی شیفتگان زمینی با دلبران آسمانی است. شب، تمام عظمتش را به کار می‌گیرد تا بتواند پرده از نقاب ماه برداشته و خود را لایق میزبانی او کند.

از این رو برای جلوه‌بخشی بیشتر، لباسی از حریر کبود به تن پوشیده و جمع ستارگان را به مدد می‌گیرد  تا با چنگ و چغانه عیشی به پا کرده و هر یک با چشمکی مستانه به نوعی برای آن قمر منیر طنازی ‌نمایند. تا مگر، ماه را ناز به سرآید و رخساره بنمایاند.

در میانه شب که آسمان دل سالک  با مهتاب وجود اولیاء خلوت می‌کند، نامحرمان زمینی خفته‌اند. ابرهای چشم‌چران ظاهر‌بین کنار رفته و روشنایی روز که همچو نفس سرکش، دنیا را به رسوایی می‌کشاند خموش است. ستارگان دست در دست هم، به دور ماه حلقه زده و با سوسو‌هایشان به اهل زمین می‌گویند: ما به واسطه ملحق شدن به  جمال ماه و فنا شدن در ذات اوست  که لایق چنین عطیه‌ و وجه نورانی گشته‌ایم. حال شما به چه کسی اتصال پیدا کرده و چه نصیبی برده‌اید!

 

 

دیباچه

عصری که در آن زندگی می‌کنیم از لحاظ بهره ‌وری و امکانات  از کیفیت بالایی برخوردار است. تکنولوژی به سرعت در حال پیشرفت بوده و بشر  امکانات بیشتری در جهت  رفاه به خدمت گرفته است. ارتباطات به حدی چشمگیر شده  که ظرف مدت کوتاهی می‌توان به کمک اینترنت  از کل کائنات، اطلاعات کسب نموده و با نقاط دیگرجهان، پیوند برقرار کرد.

توسط علم، ماهواره‌ها و قاره‌پیماها به خدمت بشر درآمده و تبادل اطلاعات سهل شده است. بخشی از ماحصل این فن‌آوری، الگوبرداری از فرهنگ کشورهای دیگر بوده که متأسفانه با وجود ضعفشان به سرعت  از سوی دیگرملل تقلیدمی‌شود   و تمدن غنی مشرق زمین  با تهاجم فرهنگی خود ، دچار تزلزل و تحول می‌کند.

با این همه پیشرفت در تکنولوژی، انسان امروزی هر گامی که در جهت تعالی علم برمی‌دارد بامعنویت بیگانه‌ترگشته و از فطرت الهی خود دورتر می‌گردد. آمارهای به دست آمده از معضلات اجتماعی از قبیل خودکشی، فرار جوانان از منزل، طلاق وغیره نشانگر خستگی روحی وکسالت او از وضعیت موجود می‌باشد. در حقیقت این مشکلات به واسطه کمرنگ و بی‌رنگ شدن خط معنویت در زندگی او رخ می‌دهد.

  به راستی چرا انسان با دین بیگانه شده و دیواری محکم بین زندگی مادی او با معنویت حائل شده است؟  او به هر اندیشه‌ای متوسل گشته و در طلب خوشبختی و بهروزی به هر فروتری دل می‌بندد، ولی از درک حقیقت وجودی خویش  غافل است.

جز این نیست که جستجوی او در مادیات خلاصه شده و این توجه نیاز حقیقی او را در فطرت متعالی‌اش برآورده نمی‌سازد.

این فقدان را باید در جای دیگر جستجو کرد. انسان حاصل اختلاط دو بعد جسم و روح است.توجه و تقویت یک بعد او را از پرورش و تربیت دیگری غافل نموده واین توجه یک‌سویه منجر به عدم رضایت و نوعی سرگشتگی او در زندگی شده است.

همه انسان‌ها در این دایره گردون، سرگشته و حیران به دنبال گمشده‌ای هستند ، بسان پیچک نورسته مو به هر دستاویزی می‌پیچند  ولی دیری نمی‌پاید که در قعر چاه نسیان سقوط می‌کنند.  آنگاه  برای نجات به هر خاشاکی می‌آویزند، غافل از آن که این خشکیده را یاریگری نشاید، پس دوباره سقوط می‌کنند  و این سیر تسلسل‌وار همچنان ادامه می‌یابد.

 فقط آن انسانهایی امید رهایی دارندکه  زنجیر دل را به ریسمان الهی آویخته و با هادیان طریقت پیوند برقرار کرده‌اند. آنسان که پهنه زمین برایشان تنگ آمده و به کرانه‌های‌آسمانها پل می‌زنند.

 لیک جسم خاکی ما را یارای صعود به ملکوت نیست و با این لباس خاکی ما را در آن درگه، جایی نمی‌باشد پس نیاز به راهبری آشنا به مسیر می‌باشد تا دستمان را گرفته و به سرمنزل سعادت رهنمون گردد.

به جاست تا فرصت مهیاست و بساط مهمانی روح در جسم برچیده نشده، در ضمن سعی در معاش دنیا، به سرای معنویت که دروازه آن به آسمان‌ها گشوده می‌گردد، نظری بیندازیم و از این بعد انسان‌ساز غافل نشویم.زیرا غفلت روح آدمی را می‌آزارد و آن را  دل خسته از تمام کثرات و دیدن آنچه ظلمت است به درد می‌آورد، از اینرو پیوسته  در پی درمانی است که این تشویش هزار رنگ را سامانی بخشد، و در بادیه حیرت‌زای بیقراری، قراری  دهد.

در ابتدا آرامش را در زمین و هر آنچه به او اعتبار می‌ بخشد، می‌بیند  و  از این، بر خود می‌بالد ولی دیری نمی‌پاید که ناله می‌کند و خسته و ملول در جستجوی قراری دیگر به گرداب بی‌قراری می‌افتد و در نهایت دلسرد و رانده شده درمی‌یابد که زمین را نشاید که او را امانی بخشد پس در جستجوی آرامش واقعی نظر به آسمان دوخته و از او طلب می‌کند.

آری روح خسته، نیازمند مرکبی است که به سلامت او را از گذرگا‌هها و ناهمواریهای مسیر گذر داده و به سوی سرزمین کمال رهنمون شود. هدایت تنها با پیوند به کاروان سلوک رهبران الهی میسر می‌شود  و توسط آنها گذر از دهلیزهای تاریک و مخوف و واصل شدن به راه مستقیم حاصل می‌گردد.

بنابراین با شناختی که در پرتو هدایت آنان کسب می‌شود  می‌توان به هدف نهایی از خلقت انسان که همان عبادت و بندگی حضرت رحمان است پی برد.

همان‌گونه که حضور انسان در زمین  در کل زمان‌ها بدون حجت نبوده و همواره توسط راهنمایان الهی هدایت  شده است  در این میان پیامبر اسلام حضرت محمد (ص)  با آوردن کامل‌ترین دین، چون خورشیدی  در آسمان رسالت درخشیده  اند  در کنار توجه به ابعاد مختلف وجودی انسان  و  بازسازی اذهان  و بروز اعمال و مکارم اخلاقی ،  گوهر ناب زن را بعد از مدفون شدن از بستر فراموشی، به منصه ظهور رسانیده است.

 در عصر کنونی نیز، با عنایات ربانی  و اهتمام سرور بزرگوارم جناب استاد " آقای یعقوب قمری شریف‌آبادی"  که بر طریق  ابراهیم حنیف استوار بوده و در راه اشاعه فرهنگ  دینی و اسلام ناب محمدی عمری را در این  امر خطیر به ارشاد و راهنمایی جوانان در شهر ورامین به  جهد و تلاش گذرانده‌اند ،خوان پر نعمت  هدایت در" فروغ محفل روح الله" گسترده شده است.

 بیانات روشن‌گر ایشان  برگرفته از دین در راستای شخصیت دادن به ارزش وجودی انسان بوده و نگاه ویژه‌ای به هویت زن دارند.  در این عصر مدرن  که مردم در ظلمتی  بیشتر از زمان رسول به سر می‌برند، طلوع کلمات روحبخششان، با غروب ابرهای تیره و تار، امیال نفسانی، همراه بوده و لطافت باران طهارت را به همراه دارد.

همچنین همسر استاد سرکار خانم " رقیه خاتون حیدری" بانوی وارسته و مظهر عفاف و تقوی با ایجاد جلسه معنوی در" مکتب الزهرا"  عنایتی ویژه به شاگردان نموده‌ و آنها را با مسائل دینی و معرفتی آشنا می‌نمایند.

 ایشان پیوسته  الماس شناخت معارف را سفته و بر گوش شاگردان  می‌آویزند. تا با درخشش آن گوهر زیبنده، راه را از بیراهه تشخیص داده و مقصود را گم نکنند.

مکتب الزهرا (س)   نیز نورش را از فروغ محفل روح‌الله  دریافت نموده است ، این دو محفل با سکانداری استاد هدایت می‌شوند.  ایشان بسان ناخدایی خبره که به مسیرها  آشناست و  از نشانی خزانه و برکات  دریا  آگاه است،  صدف شاگردان  طالب مروارید را به بحر  بیکران معارف و معالم دین می‌افکند تا  آنها را  زیبنده برق گوهر بندگی و درهای  ناب    عبودیت در سایه شناخت  حضرت رحمان گرداند.   شاگردان و متوسلان به حضرتش ، به ریسمان توجه و تمسک به ایشان متصل شده‌اند  تا  در اثر اغوای اهریمنان  راه را به اشتباه نرفته و گمراه نشوند.  آن ناخدای  کشتی هدایت،  نقشه گنج  مکنون در اعماق بحر را به آنان داده و با نشانی و هدایت او   طالبان گنج می‌توانند به سرمنزل مقصود  نائل گشته و گوهری که در درون خودشان به ودیعه نهاده شده را کشف نمایند.

اینچنین جناب استاد سرنشینان و متوسلان به حضرتش را به سوی سرزمین طهارت و وارستگی، زندگی سالم در زیر سایه معارف و شناخت  شأن انسانی که خلیفة‌اللهی در روی زمین است، دعوت می‌نمایند تا در ساحل سلامت در خانه  امن دین پناه گیرند   .

با  بهره‌مندی ازرهنمودهای ارزشمند استاد و همسر محترمشان  زندگی شاگردان، رنگ و بوی روحانی به خود گرفته است. هر یک ازآنها از فروغ وجود استاد گرانقدرشان شمعی روشن کرده و با آن حیاتشان را منور نموده اند.

 هر روزی که با گشوده شدن دروازه نگاه استاد آغاز گردد،  آن روزبرای شاگردان عید است. آنها عیدقربان را با قربانی نفس سرکش در برابر رب، فطر را که فرصتی برای رجوع به فطرت پاک اولیه است و غدیر را با بیعت با ولی و هادی زمان، جشن می‌گیرند.

با دیدن این دو گوهر شب‌افروز، ملال دل و غبار روح زدوده می‌شود. جانی که در افق ایشان طلوع کرده، هرگز غروب نمی‌کند. فانوسی که ازحضرتشان  نور بگیرد با طوفان‌های سهمگین زمانه، خاموش نمی‌شود.

ایشان شبانه‌روز بانگ رحیل از ظلمت وابستگی و عزیمت به بهشت وارستگی را در مکتب پر فروغشان به گوش طالبان حیات جاویدان می‌رسانند  و بیان می‌دارند برای بقا باید طریق درست  در پیش گیرید . استاد راه  سعادت را نشان داده و برای رساندن شاگردان به آن  مدینه فاضله از  آنان حمایت و دستگیری  می‌نمایند.

امید است  از اندرزهای حکیمانه و ارزشمند ایشان که همواره شامل حالمان بوده بهره‌مند گشته و بتوانیم  شاکر و خادم نعم و الطاف  بی‌دریغ ایشان  بوده تا در جهت نیل به سرای  معنویت و روحانیت  به صدق  گام برداریم.

نویسنده:ریحانه مرادی

۱۳۸۸/۱۱/٢  توسط و تنظیم از مرادی  | پيام هاي ديگران ()

 




 

 

 

 

بهمن ۸۸
آذر ۸۸

 

 

RSS 2.0